خيلي وقت ها خيلي ها را دير به دير مي بينيم، دير به دير حرفهامان را مي زنيم، دير به دير قربون هم مي رويم، خلاصه كه وقتي به هم مي رسيم ، مي فهميم دير شده بود انگار !

اما حرفي نمي زنيم!

چون از عمق رابطه خيالمان جمع است. اينكه اينبار كمي ديرتر شد ديدارمان ، كمي بيشتر مانده بود حرفهايمان ، اينها دليلي نبود براي اندازه دوست داشتنمان!

همه ما از اينها داريم، از اين آدمهاي واقعي زندگي!

ادمهايي كه الكي و تكراري حالتان را مي پرسند كه آخرِ تلفن ادرس فلان جا و تلفن فلان دوست را مي گيرند و خلاصه دليل الو گفتنشان خودِ خودت نيستي هم هستند،اما من عاشق آنهايي هستم كه شايد ماهي يكبار اسمشان روي موبايلت مي افتد! اما وقتي اسمش را روي صفحه تلفنت مي بيني ، خيالت از زندگي جمع مي شود.

آنهايي كه عمقشان با تو معلوم است!

آنهايي كه قرار نيست بابتِ احوال نپرسيدن ها سوال پيچت كنند، آنهايي كه وقتي بعداز هر چند وقت كه باشد وقتي مي گويي الو اين را نمي شنوي :

نبايد يه حالي بپرسي!

آنها می گويند : گفتم حالت رو بپرسم

صابر ابر

آدم غربت نشين كه ميشه( از اين كلمه به معناى عامش متنفرم!) بعضى چيزهاى خيلى ساده براش عجيب مهم ميشن. موزيك فارسى، غذاى ايرانى، كتاب فارسى.. 

حتى اگه سالهاى زندگى تو ايران، اخبار دنبال نكنى، تلويزيون ايران نبينى، اهنگ فارسى گوش نكنى، تريپ فرهيخته بردارى و كتاب انگليسى بخونى، بيشتر دنبال پيتزا و پاستا باشى تا فسنجون و قيمه، بيرون كه ميرى ولع عجيبى پيدا ميكنى براى همه اينها. هر روز زرشك پلو با مرغ ميخورى و در به در دنبال پنيرى ميگردى كه شبيه ليقوان باشه و دنبال دستور پخت نون بربرى ميگردى تو يوتيوب. به عمرتم اسم شاعرى رو نشنيده باشى وقتى صد كيلومتر اونور تر شب شعر برگزار ميكنن با كله ميرى. شهرزاد رو جلو تر از ادماى توى ايران ميبينى و اصلا انلاين ميخريش تا حمايت كرده باشى. غربت اينه كه آدم عجيب غربتى ميشه اينجا. غربتى بازى در مياره. هوم سيك هم كه نباشه تلاش ميكنه براى هوم سيك شدن! اين ميشه كه ميشى نماينده قرمه سبزى خوران جهان و تو تمام مراسم ها انگشتر ه دوچشمت رو دستت ميكنى و بابا كرم ميرقصى. حال عجيبيه كه اولش كه آدم هاى خارج نشين رو ميبينى توى ذوقت ميخوره. اما به زودى خودت سرويس هجده پارچه بشقاب هاى مينا رو به اقصى نقاط خونه ت الصاق ميكنى…

The more I get into this, the more I realise how distant I am from this academic life style. I really can’t get my head around how how much scientific conversations are going on around me. Even when people are waiting to get their coffee they are talking about presentations, conferences, papers whatever. I just heard two grown men being excited about how one of them has a YouTube channel about fluid mechanics. And how he thinks some of his older work could be useful to the ‹common› people. It’s just too much. I just don’t think these people are normal. I do need to have my normal everyday conversations about home in life and stupid things and not be perceived as thick and uneducated! I’m sure I have the right not to be worried about advancing in science for a little while. No wonder why when they retire, they don’t know where to go and what to do with themselves because they don’t have a life outside this building. It’s just sad and I don’t want to be one of them. I definitely don’t.